









سمیع
هی سکوت می کنم که کسی لرزیدن صدایم را نفهمد. هی حرف نمی زنم مبادا کسی بو ببرد زیر این شانه های صاف و صورت خندان چه آدم پیر شکسته بسته ی نا خوش احوالی دارد ناله می کند.
درد دل نمی کنم، دل آدم که سفره نیست پیش کس و ناکس بازش کند و خون جگرش را بگذارد وسط.. این امت که هی چشم می گرداند که کی شب شود. همه شامشان را بخورند و سریال آخر شب شان را ببینند و بخوابند، تا من نیم ساعتی به هوای هوا خوردن بیایم کنار این پنجره و یک ریز ، تند تند، پریشان و بی ترتیب با تو حرف بزنم و بدانم گوش می کنی. حتی اگر صدایم در نیاید. حتی اگر لبم نجنبد. حرف زدن خوب است.
حرف زدن با تو – که می شنوی- خوب است.
مرصاد
"مرصاد" که می گویند من می ترسم. مرصاد یعنی کمین گاه، یعنی کسی جایی که تو نمی دانی نشسته و مواظب است که سر بزنگاه، وقتی حواست نیست مچت را بگیرد، گردنت را بزند، رسوایت کند.
این جور وقت ها آدم دنبال جایی می گردد که قایم شود. جایی که بشود پنهان شد و جان به در برد.
این جور وقت ها آدم با تمام وجودش می گردد دنبال پناهگاه و"مجیر".
متن: کورش علیانی و مرجان پولادوند